عناوين مطالب سایت
خواهی که سخت و سستِ جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهدِ سست و سخن

قسم به حشمت و جاه و جلالِ شاه شجاع / که نیست با کَسَم از بهر

کوهِ صبرم نرم شد چون موم در دستِ غمت / تا در آب و آتشِ عشقت

گوش کن پند ای پسر، وز بهرِ دنیا غم مخور / گفتمت چون دُر حدیث

رندِ عالَم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه کار ؟ / کارِ مُلک است آنک

آن سفر کرده که صد قافله دل همرهِ اوست / هر کجا هست خدایا به

تو رازِ جهان تا توانی مجوی / که او زود پیچد ز جوینده روی - ش

شعرِ حافظ همه بیت‌الغزلِ معرفت است / آفرین بر نفَسِ دلکش و ل

دلا، دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات / مکن به فسق مباهات و، زهد

لطفِ خدا بیشتر از جرمِ ماست / نکتۀ سربسته چه دانی ؟ خموش - غ

مکن از خواب بیدارم خدا را / که دارم خلوتی خوش با خیالش - غزل

زمانه از ورقِ گُل مثالِ رویِ تو بست / ولی ز شرمِ تو در غنچه

کمندِ صیدِ بهرامی بیفکن، جامِ جم بردار / که من پیمودم این صح

مردن دارا و وصیّت کردن او به پیش اسکندر - شاهنامه فردوسی بزر

اگر رفیقِ شفیقی، درست‌پیمان باش / حریفِ خانه وُ گرمابه وُ گل

من که قولِ ناصحان را خواندمی قولِ رَباب / گوش‌مالی دیدم از ه

بنِشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین / کاین اشارت ز جهانِ گذران

فلک به مردمِ نادان دهد زِمامِ مراد / تو اهلِ فضلی و دانش، هم

تک‌بیت‌هایی از پست های اخیر داستان‌های شاهنامه فردوسی بزرگ

گشته‌ام در جهان و، آخِرِ کار / دلبری برگُزیده‌ام که مپرس - غ

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی می‌کشم از مردم نا

مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند / مرا به میکده بر، در خُم

چشمِ آلوده‌نظر از رخِ جانان دور است / بر رخِ او نظر از آینۀ

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرامِ جان / جان به غم‌هایش سپردم

پیاله بر کفنم بند تا سحرگهِ حَشر / به می ز دل ببرم هَولِ روز

جز فلاطونِ خُم‌نشینِ شراب / سرِّ حکمت به ما که گوید باز - غز

غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت / ز خیلِ شادی رُومِ رُخت

فکند زمزمۀ عشق در حجاز و عراق / نوایِ بانگِ غزل‌هایِ حافظ از

از طعنۀ رقیب نگردد عیارِ من / چون زر اگر بُرند مرا در دهانِ

غزل‌سراییِ ناهید صرفه‌ای نبرَد / در آن مقام که حافظ برآورَد

چنگ بنواز و بساز، ار نبُوَد عود، چه باک / آتشم عشق و، دلم عو

دلم از دست بشد، دوش چو حافظ می‌گفت / کای صبا نَکهتی از کویِ

دلقِ حافظ به چه ارزد ؟ به می‌اش رنگین کن / وآنگهش مست و خراب

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی / مزد اگر می‌طلبی، طاعتِ

رازِ سربستۀ ما بین، که به دستان گفتند / هر زمان با دف و نی،

حافظ، سخن بگوی، که بر صفحۀ جهان / این نقش مانَد از قلمت یادگ

مَی خور به بانگِ چنگ و مخور غصّه، ور کسی / گوید تو را که باد

ای دلِ غم‌دیده، حالت بِه شود، دل بد مکُن / واین سرِ شوریده ب

ز وصلِ رویِ جوانان تمتّعی بردار / که در کمین‌گهِ عمر است مکر

به جانِ دوست که غم، پرده بر شما ندرَد / گر اعتماد بر الطافِ

بیا وُ حالِ اهلِ دَرد بشنو / به لفظِ اندک و معنیِّ بسیار -

غبارِ غم برود، حال، خوش شود حافظ / تو آبِ دیده از این رهگذر

حافظ آن ساعت که این نظمِ پریشان می‌نوشت / طایرِ فکرش به دامِ

برفتند و هرکس درود آنچه کِشت / نمانَد به جز نام نیکو و زشت -

کجا سر برآریم ازین عار و ننگ / که با او به صلحیم و با حق به

از صبا پرس، که ما را همه شب تا دَمِ صبح / بویِ زلفِ تو همان

نریزد خدای آبروی کسی / که ریزد گناه آب چشمش بسی - بوستان سعد

عزیزی و خواری، تو بخشی و بس / عزیز تو، خواری نبیند ز کس - بو

هر کاو نکاشت مِهر و ز خوبی گُلی نچید / در رهگذارِ باد، نگهبا

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت / باقی همه بی‌حاصلی و

چه بندی دل اندر سرایِ سپنج / چو دانی که ایدر نمانی مرنج - شا

مرا تا عشق، تعلیم سخن کرد / حدیثم نکتۀ هر محفلی بود - غزلیّا

بد اندر حق مردم نیک و بد / مگوی ای جوانمردِ صاحب‌خرد - بوستا

بر درِ شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد / گفت: بر هر خوان که بن

هر آن کو بَرَد نامِ مردم به عار / تو چشم نکوگویی از وی مدار

تو روی از پرستیدن حق مپیچ / بهل تا نگیرند خلقت به هیچ - بوست

اگر سیرتم خوب و گر مُنکر است / خدایم به سرّ از تو داناتر است

راست چون سوسن و گُل از اثرِ صحبتِ پاک / بر زبان بود مرا آنچه

چون طهارت نبُوَد، کعبه وُ بت‌خانه یکی است / نبُوَد خیر در آن

آیتی بود عذاب، اندُهِ حافظ بی تو / که برِ هیچ کسش حاجتِ تفسی

مَی خور که صد گناه، ز اغیار در حجاب / بهتر ز طاعتی که به روی

گر از دوست، چشمت بر احسانِ اوست / تو در بندِ خویشی، نه در بن

نه طفلی کز آتش ندارد خبر / نگه داردش مادر مهرور ؟ - بوستان س

ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست / برِ عارفان جز خدا هیچ نیست - بوس

که تا با خودی، در خودت راه نیست / وزین نکته، جز بی‌خود آگاه

تواضع کند هوشمند گُزین / نهد شاخ پر میوه سر بر زمین - بوستان

تنی زنده‌دل خفته در زیرِ گِل / بِه از عالَمی زندۀ مُرده‌دل -

کسی با سگی نیکویی گم نکرد / کجا گم شود خیر با نیک‌مرد ؟ - بو

میازار موری که دانه‌کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است

شاه را بِه بوَد از طاعتِ صد ساله وُ زهد / قدرِ یک ساعته عمری

با چشمِ پر نیرنگِ او، حافظ مکن آهنگِ او / کان طُرّۀ شبرنگِ ا

سروِ چمانِ من چرا میلِ چمن نمی‌کند / هم‌دَمِ گُل نمی‌شود، یا

زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه شد / دیو بگریزد از آن قوم که

نه هرکس سزاوار باشد به مال / یکی مال خواهد، یکی گوشمال - بوس

به عمری یک نفَس با ما چون بنشینند برخیزند / نهالِ شوق در خاط

نصیبِ ماست بهشت، ای خداشناس برو / که مستحقِّ کرامت، گناه‌کار

سخن فردوسی در انتهای پادشاهی لهراسپ - شاهنامه فردوسی بزرگ

غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل / شاید که چو وابینی، خیرِ

من آن نگینِ سلیمان به هیچ نستانم / که گاه‌گاه بر او دستِ اهر

از بنِ هر مژه‌ام آب روان است، بیا / اگرت میلِ لبِ جوی و تماش

دوش از این غصّه نخفتم، که رفیقی می‌گفت / حافظ ار مست بوَد جا

صوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدی / شامگاهش نگران باش که سرخو

چنان بِزی، که اگر خاکِ ره شوی، کس را / غبارِ خاطری از رهگذار

بد و نیک بر ما همی بگذرد / نباشد دژم هر که دارد خرد - شاهنام

فروغِ ماه می‎دیدم ز بامِ قصرِ او روشن / که رو از شرمِ آن خور

25 اردیبهشت، روز بزرگداشت فردوسی - ابتدای داستان سهراب - شاه

میان گریه می‌خندم، که چون شمع اندر این مجلس / زبانِ آتشینم ه

باده با محتسبِ شهر ننوشی زنهار / بخورَد باده‌ات و، سنگ به جا

چو حافظ در قناعت کوش و، از دنیایِ دون بگذر/که یک جَو منّت دو

در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلّی دَم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه

چو پیشِ صبح، روشن شد که حالِ مِهر گردون چیست / برآمد، خندۀ خ

عشق و شَباب و رندی مجموعۀ مراد است / چون جمع شد معانی، گویِ

بر آستانۀ تسلیم، سر بنِه حافظ / که گر ستیزه کنی، روزگار بستی

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد / نیّتِ خیر مگردان که مبا

پیوندِ عمر، بسته به مویی است، هوش‌دار / غم‌خوارِ خویش باش، غ

سَحر کرشمۀ چشمت به خواب می‌دیدم / زهی مراتبِ خوابی که بِه ز

گفتم آه از دلِ دیوانۀ حافظ بی‌تو / زیرِ لب، خنده‌زنان گفت که

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ؟ / ای خواجه، درد نیست، و

پری نهفته رخ و دیو در کرشمۀ حسن / بسوخت دیده ز حیرت که این چ

زلفِ او دام است و، خالش دانۀ آن دام و، من / بر امیدِ دانه‌ای

دارم عجب ز نقشِ خیالش، که چون نرفت / از دیده‌ام که دَم‌به‌دَ

دشمن به قصدِ حافظ اگر دَم زند چه باک / منّت خدای را که نِی‌ا

اگرچه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را / به عالَمی نفُروشیم مویی ا

دلبرم عزمِ سفر کرد، خدا را یاران / چه کنم با دلِ مجروح که مر

رخِ تو در دلم آمد، مراد خواهم یافت / چرا که حالِ نکو در قفای

دَورِ مجنون گذشت و نوبتِ ماست / هر کسی پنج روز نوبتِ اوست -

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد ؟ / حسابش با کرام‌الکاتبین ا

چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم ؟ / به اختیار، که از اختیار بیر

روزگاری است که سَودایِ بتان، دینِ من است / غمِ این کار، نشاط

گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ / تو در طریق ادب باش، گو گناه

باغبان، هم‌چو نسیمم ز درِ خویش مران / کآب گلزارِ تو از اشکِ

مرو به خانۀ اربابِ بی‌مروّتِ دهر / که گنجِ عافیتت در سرایِ خ

از ننگ چه گویی؟ که مرا نام ز ننگ است / وز نام چه پرسی؟ که مر

هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم / دور از رخِ تو چشمِ مرا ن

حافظ، چه طُرفه شاخِ نباتی است کِلکِ تو / کِش میوه دل‌پذیرتر

حسد چه می‌بَری ای سست‌نظم بر حافظ ؟ / قبولِ خاطر و لطفِ سخن،

رزم بیژن با هومان در جنگ دوازده رخ و کشتن هومان - شاهنامه فر

برو به کارِ خود ای واعظ، این چه فریاد است ؟ / مرا فتاد دل از

آنکه ناوک بر دلِ من زیرچشمی می‌زند / قوتِ جانِ حافظش در خندۀ

ز دستِ جَورِ تو گفتم ز شهر خواهم رفت / به خنده گفت که حافظ ب

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدۀ عالَم

دل خرابی می‌کند، دلدار را آگه کنید / زینهار، ای دوستان جانِ

سخن گفتی فردوسی از دنیا و زودگذری آن و آز و طمع - شاهنامه فر

شادیِ مجلسیان در قدم و مقدمِ توست / جایِ غم باد هر آن دل که

حافظ از بادِ خزان در چمنِ دهر مَرَنج / فکرِ معقول بفرما، گُل

باده‌نوشی که در او روی و ریایی نبوَد / بهتر از زهدفروشی که د

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست / سخن‌شناس نه‌ای جانِ من

به بال و پر مرو از ره، که تیرِ پرتابی / هوا گرفت زمانی، ولی

آخِر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست / وز بهرِ چه گویم

به صدق کوش که خورشید زاید از نفَست / که از دروغ سیه‌‎روی گشت

فهرست موضوعی


پردازش در : 0.0084 ثانیه