اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت / باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود - غزلیّات حافظ | بلاگ

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت / باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود - غزلیّات حافظ

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

آن یار کز او خانۀ ما جایِ پَری بود / سر تا قدمش چون پری از عیب، بری بود

دل گفت فروکَش کنم این شهر به بویش / بیچاره ندانست که یارش سفری بود

منظورِ خردمندِ من آن ماه، که او را / با حُسنِ ادب، شیوۀ صاحب‌نظری بود،

از چنگِ منَش اخترِ بدمِهر به دربرد / آری، چه کنم دولتِ دَورِ قمری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت / باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خود را بکُش ای بلبل از این رشک، که گُل را / با بادِ صبا وقتِ سَحر جلوه‌گری بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

این غزل مرثیه‌ای است در سوگ یکی از عزیزان خواجه که عدّه‌ای آن را دربارۀ همسر و برخی در مرگ فرزند شاعر می‌دانند

در بیت دوم : فروکش کردن : ماندن، اقامت کردن

در بیت چهارم : دور قمر : کنایه از توالی روز و شب است که از آن، حوادث و مقدّرات پدید می‌آید، توضیحات کامل در غزل 60 از کتاب "شاخ نبات حافظ" نوشته دکتر برزگر خالقی


اوقات,بیحاصلی,بیخبری,غزلیّات,...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 21:46