باغبان گر پنج روزی صحبتِ گُل بایدش / بر جفایِ خارِ هجران، صبرِ بلبل بایدشای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی منال / مرغِ زیرک چون به دام افتد، تحمّل بایدش رندِ عالَمسوز را با مصلحتبینی چه کار ؟ / کارِ مُلک است آنکه تدبیر و تأمّل بایدش تکیه بر تقویّ و دانش در طریقت، کافری است / راهرو گر صد هنر دارد توکّل...
فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش / گُل در اندیشه که چون عشوه کند در کارشدلربایی همه آن نیست که عاشق بکُشند / خواجه آن است که باشد غمِ خدمتکارش جایِ آن است که خون موج زند در دلِ لعل / زاین تغابن که خَزَف، میشکند بازارش بلبل از فیضِ گُل آموخت سخن، ورنه نبود / این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که...
یارب این نوگلِ خندان که سپردی به منَش / میسپارم به تو از چشمِ حسودِ چمنشگرچه از کویِ وفا گشت به صد مرحله دور / دُور باد آفتِ دَورِ فلک از جان و تنش گر به سرمنزلِ سَلمی رسی ای بادِ صبا / چشم دارم که سلامی برسانی ز منَش، به ادب نافه گشایی کن از آن زلفِ سیاه / جایِ دلهای عزیز است، به هم برمزنش، گو دلم ...
دلا، دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات / مکن به فسق مباهات و، زهد هم مفروش xa0 ( غزلیّات حافظ ) xa0 در بیت اول : دلالت : راهنمایی – معنی بیت : ای دل، تو را به راه صلاح و رستگاری راهنمایی میکنم و آن اینکه، نه به گناه و فسق افتخار کن و نه به زهد و تقوای خود؛ یعنی در هر حال از تظاهر و ریا بپرهیز
هاتفی از گوشۀ میخانه دوش / گفت ببخشند گنه، مَی بنوش لطفِ الهی بکند کارِ خویش / مژدۀ رحمت برساند سروش این خردِ خام به میخانه بر / تا میِ لعل آوردش خون به جوش گرچه وصالش نه به کوشش دهند / هر قدَر ای دل که توانی بکوش لطفِ خدا بیشتر از جرمِ ماست / نکتۀ سربسته چه دانی ؟ خموش xa0 ( غزلیّات حافظ ) xa0 در ب...
خوشا شیراز و وضعِ بیمثالش / خداوندا، نگهدار از زوالش مکن از خواب دارم">بیدارم خدا را / که دارم خلوتی خوش با خیالش چرا حافظ، چو میترسیدی از هجر / نکردی شُکرِ ایّامِ وصالش ؟ xa0 ( غزلیّات حافظ )
کجاست همنفَسی تا به شرح عرضه دهم / که دل چه میکَشد از روزگار هجرانش ؟ زمانه از ورقِ گُل مثالِ رویِ تو بست / ولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش بدین شکستۀ بیتالحَزَن، که میآرد / نشانِ یوسف دل از چَهِ زنخدانش ؟ xa0 ( غزلیّات حافظ )
شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بوَد زورش / که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورَش سِماطِ دهرِ دونپرور ندارد شهدِ آسایش / مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشُو از تلخ و از شورش بیاور می، که نتوان شد ز مکرِ آسمان ایمن / به لعبِ زُهرۀ چنگیّ و مرّیخِ سلحشورش کمندِ صیدِ بهرامی">بهرامی بیفکن، جامِ جم بردار / که من ...
پس از حمله اسکندر، دارا سه مرحله با اسکندر میجنگه که هر سه مرحله شکست میخوره و عقبنشینی میکنه. آخرین بار بعد از عقبنشینی و فرار، دوتا وزیر دارا به نامهای جانوشیار و ماهیار تصمیم میگیرن دارا رو بکشن، با این باور که با این کار اسکندر بهشون قدرت بده. یک شب خنجری به پهلوی دارا میزنن و پیش اسکندر میرن و ...
اگر رفیقِ شفیقی، درستپیمان باش / حریفِ خانه وُ گرمابه وُ گلستان باش تو شمعِ انجمنی، یکزبان و یکدل شو / خیال و کوششِ پروانه بین و خندان باش xa0 ( غزلیّات حافظ ) xa0 در بیت اول : شفیق : مهربان در بیت هفتم : یکدل و یکزبان بودن : کنایه از یکرو و بیریا بودن – خواجه معشوق را به شمع یکزبان و یکدل مانند کرد...
من که قولِ ناصحان را خواندمی قولِ رَباب / گوشمالی دیدم از هجران، که اینم پند، بس عشقبازی کارِ بازی نیست ای دل، سر بباز / زآنکه گویِ عشق نتوان زد به چوگانِ هوس xa0 ( غزلیّات حافظ ) xa0 در بیت اول : قول (اوّل) : سخن و گفتار – قول (دوم) : ترانه و تصنیف و آواز – رباب : تنبور، از سازهای زهی شبیه تار – گو...
گُلعِذاری ز گلستانِ جهان، ما را بس / زاین چمن، سایۀ آن سروِ روان، ما را بس من و همصحبتیِ اهلِ ریا ؟ دورم باد / از گرانانِ جهان، رطلِ گران، ما را بس قصرِ فردوس به پاداشِ عمل میبخشند / ما که رندیم و گدا، دَیرِ مُغان، ما را بس بنِشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین / کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس نقدِ ...
زیادتی مطَلب، کار بر خود آسان کن / صُراحیِ میِ ناب و بتی چو ماهت بس فلک به مردمِ نادان دهد زِمامِ مراد / تو اهلِ فضلی و دانش، همین گناهت بس xa0 ( غزلیّات حافظ ) xa0 در بیت اول : صراحی : ظرف بلورین با گردن باریک و دراز که از آن در پیاله شراب میریزند
تکبیتهایی از پست های اخیر داستانهای شاهنامه فردوسی بزرگ خردیافته مردِ یزدانشناس / به نیکی ز یزدان شناسد سپاس همیشه بَدی شاد و بِه روزگار / روان را خرد بادت آموزگار که داند که بلبل چه گوید همی؟ / به زیرِ گل اندر چه موید همی ؟ مده از پیِ تاج سر را به باد / که با تاج شاهی ز مادر نزاد بد و نیک هر دو ز ی...
دردِ عشقی کشیدهام که مپرس / زهرِ هجری چشیدهام که مپرس گشتهام در جهان و، آخِرِ کار / دلبری برگُزیدهام که مپرس من به گوشِ خود از دهانش دوش / سخنانی شنیدهام که مپرس سویِ من لب چه میگزی که مگوی ؟ / لبِ لعلی گَزیدهام که مپرس xa0 ( غزلیّات حافظ )
دارم از زلفِ سیاهش گِله چندان که مپرس / که چنان زو شدهام بیسر و سامان که مپرس کس به امّیدِ وفا ترکِ دل و دین مکناد / که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس زاهد از ما به سلامت بگُذر، کاین میِ لعل / دل و دین میبَرد از دست، بدآنسان...
مرا به کشتیِ باده درافکن ای ساقی / که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز اگرچه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن / نظر بر این دلِ سرگشتۀ خراب انداز مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند / مرا به میکده بر، در خُمِ شراب انداز xa0 ( غزلیّات حافظ ) xa0 در بیت اول : کشتی : صراحی یا تنگ شرابی که به شکل کشتی ساخته باشن...
روزِ اوّل رفت دینم در سرِ زلفینِ تو / تا چه خواهد شد در این سَودا سرانجامم هنوز از خطا گفتم شبی زلفِ تو را مُشکِ خُتَن / میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز پرتوِ رویِ تو تا در خلوتم دید آفتاب / میرود چون سایه هر دَم بر در و بامم هنوز در ازل دادَه است ما را ساقیِ لعلِ لبت / جرعۀ جامی که من مدهوشِ آ...
خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم برد / که تا ز خالِ تو خاکم شود عبیرآمیز فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاکِ آدم ریز پیاله بر کفنم بند تا سحرگهِ حَشر / به می ز دل ببرم هَولِ روزِ رستاخیز میانِ عاشق و معشوق هیچ حایل نیست / تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز xa0 ( غزلیّات ح...