غبارِ غم برود، حال، خوش شود حافظ / تو آبِ دیده از این رهگذر دریغ مدار - غزلیّات حافظ - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 21:12
حریفِ عشقِ تو بودم، چو ماهِ نو بودی / کنون که ماهِ تمامی، نظر دریغ مدار جهان و هرچه در او هست، سهل و مختصر است / ز اهلِ معرفت این مختصر دریغ مدار غبارِ غم برود، حال، خوش شود حافظ / تو آبِ دیده از این رهگذر دریغ مدار ( غزلیّات حافظ ) در بیت اول : چو : وقتی که در بیت دوم : سهل : بیارزش
برفتند و هرکس درود آنچه کِشت / نمانَد به جز نام نیکو و زشت - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:46
خبر داری ای استخوانیقفس / که جان تو مرغیست نامش نَفَس ؟چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید / دگر ره نگردد به سعی تو صید نگه دار فرصت که عالم دمیست / دَمی پیشِ دانا به از عالَمیست برفتند و هرکس درود آنچه کِشت / نمانَد به جز نام نیکو و زشت چرا دل بر این کاروانگه نهیم ؟ / که یاران برفتند و ما بر رهیم پس از م...
کجا سر برآریم ازین عار و ننگ / که با او به صلحیم و با حق به جنگ - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:46
نه ابلیس در حق ما طعنه زد / کز اینان نیاید به جز کار بد ؟فغان از بدیها که در نفس ماست / که ترسم شود طعن ابلیس راست کجا سر برآریم ازین عار و ننگ / که با او به صلحیم و با حق به جنگ نظر دوست نادر کند سوی تو / چو در روی دشمن بُوَد روی تو گرت دوست باید کزو برخوری / نباید که فرمان دشمن بری روا دارد از دوس...
از صبا پرس، که ما را همه شب تا دَمِ صبح / بویِ زلفِ تو همان مونسِ جان است که بود - غزلیّات حافظ - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:46
از صبا پرس، که ما را همه شب تا دَمِ صبح / بویِ زلفِ تو همان مونسِ جان است که بودکُشتۀ غمزۀ خود را به زیارت دریاب / زآنکه بیچاره، همان دلنگران است که بود ( غزلیّات حافظ )
نریزد خدای آبروی کسی / که ریزد گناه آب چشمش بسی - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:46
کسی روز محشر نگردد خجل / که شبها به درگه برد سوز دلاگر هوشمندی، ز داور بخواه / شب توبه، تقصیر روز گناه هنوز ار سر صلح داری، چه بیم ؟ / در عذرخواهان نبندد کریم کریمی که آوردَت از نیست هست / عجب گر بیفتی، نگیردت دست اگر بندهای، دست حاجت برآر / وگر شرمسار، آب حسرت ببار نریزد خدای آبروی کسی / که ریزد گن...
عزیزی و خواری، تو بخشی و بس / عزیز تو، خواری نبیند ز کس - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:46
به فصل خزان در، نبینی درخت / که بیبرگ ماند ز سرمای سخت ؟برآرد تهی، دستهای نیاز / ز رحمت نگردد تهیدست باز مپندار از آن در که هرگز نبست / که نومید گردد برآورده دست قضا، خلعتی نامدارش دهد / قَدَر، میوه در آستینش نهد همه طاعت آرند و مسکین نیاز / بیا تا به درگاه مسکیننواز چو شاخ برهنه برآریم دست / که بیب...
هر کاو نکاشت مِهر و ز خوبی گُلی نچید / در رهگذارِ باد، نگهبانِ لاله بود - غزلیّات حافظ - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:46
هر کاو نکاشت مِهر و ز خوبی گُلی نچید / در رهگذارِ باد، نگهبانِ لاله بودبر طرفِ گلشنم گذر افتاد وقتِ صبح / آن دَم که کارِ مرغِ سَحر، آه و ناله بود، دیدیم شعرِ دلکشِ حافظ به مدحِ شاه / یک بیت از این قصیده بِه از صد رساله بود ( غزلیّات حافظ ) در بیت اول : نگهداشتن لاله در برابر باد : کنایه از کار بیهود...
چه بندی دل اندر سرایِ سپنج / چو دانی که ایدر نمانی مرنج - شاهنامه فردوسی بزرگ - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:46
چنین است کردارِ گردنده دهر / گهی نوش یابیم ازو گاه زهرچه بندی دل اندر سرایِ سپنج / چو دانی که ایدر نمانی مرنج ( شاهنامه فردوسی بزرگ ) در بیت دوم : سرای سپنج : کنایه از دنیا – ایدر : اینجا، مراد دنیاست
مرا تا عشق، تعلیم سخن کرد / حدیثم نکتۀ هر محفلی بود - غزلیّات حافظ - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:46
مسلمانان مرا وقتی دلی بود / که با وی گفتمی گر مشکلی بودبه گردابی چو میافتادم از غم / به تدبیرش امیدِ ساحلی بود ز من ضایع شد اندر کویِ جانان / چه دامنگیر، یارب، منزلی بود هنر بیعیبِ حِرمان نیست، لیکن / ز من محرومتر، کی سایلی بود ؟ مرا تا عشق، تعلیم سخن کرد / حدیثم نکتۀ هر محفلی بود ( غزلیّات حافظ ) د...
هر آن کو بَرَد نامِ مردم به عار / تو چشم نکوگویی از وی مدار - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:07
رفیقی که غایب شد ای نیکنام / دو چیز است ازو بر رفیقان حرام یکی آنکه مالش به باطل خورند / دوم آنکه نامش به زشتی برند هر آن کو بَرَد نامِ مردم به عار / تو چشم نکوگویی از وی مدار که اندر قفای تو گوید همان / که پیش تو گفت از پسِ مردمان کسی پیش من در جهان عاقل است / که مشغول خود، وز جهان غافل است ( بوستا...
تو روی از پرستیدن حق مپیچ / بهل تا نگیرند خلقت به هیچ - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:07
اگر در جهان از جهان رَستهایست / در از خلق بر خویشتن بستهایست کس از دست جور زبانها نرست / اگر خودنمای است و گر خودپرست به کوشش توان دجله را پیش بست / نشاید زبان بداندیش بست تو روی از پرستیدن حق مپیچ / بهل تا نگیرند خلقت به هیچ چو راضی شد از بنده یزدانِ پاک / گر اینها نگردند راضی چه باک ؟ بداندیش خلق،...
اگر سیرتم خوب و گر مُنکر است / خدایم به سرّ از تو داناتر است - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:07
بُوَد خار و گُل با هم ای هوشمند / چه در بند خاری ؟ تو گل دسته بند کرا زشتخویی بُوَد در سرشت / نبیند ز طاووس جز پای زشت منه عیب خلق ای فرومایه پیش / که چشمت فرو دوزد از عیب خویش چو بد ناپسند آیدت، خود مکن / پس آنگه به همسایه گو خود مکن من ار حقشناسم و گر خودنمای / برون با تو دارم، درون با خدای اگر سی...
راست چون سوسن و گُل از اثرِ صحبتِ پاک / بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود - غزلیّات حافظ - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:07
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود / دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود راست چون سوسن و گُل از اثرِ صحبتِ پاک / بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود دل چو از پیرِ خِرد، نَقلِ معانی میکرد / عشق میگفت به شرح، آنچه بر او مشکل بود در دلم بود که بیدوست نباشم هرگز / چه توان کرد که سعیِ من و دل باطل بود ...
آیتی بود عذاب، اندُهِ حافظ بی تو / که برِ هیچ کسش حاجتِ تفسیر نبود - غزلیّات حافظ - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:07
قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبود / ورنه هیچ از دلِ بیرحمِ تو تقصیر نبود آیتی بود عذاب، اندُهِ حافظ بی تو / که برِ هیچ کسش حاجتِ تفسیر نبود ( غزلیّات حافظ ) در بیت دوم : یعنی آنچنان غم و اندوه در من آشکار بود که مانند آیۀ محکم، از تفسیر بینیاز بود
مَی خور که صد گناه، ز اغیار در حجاب / بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند - غزلیّات حافظ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:51
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بوَد که گوشۀ چشمی به ما کنند ؟ دردم نهفته بِه ز طبیبانِ مدّعی / باشد که از خزانۀ غیبم دوا کنند معشوق چون نقاب ز رخ درنمیکَشد / هر کس حکایتی به تصوّر چرا کنند ؟ چون حُسنِ عاقبت نه به رندیّ و زاهدی است / آن بِه که کارِ خود به عنایت رها کنند حالی درونِ پرده بسی فت...
گر از دوست، چشمت بر احسانِ اوست / تو در بندِ خویشی، نه در بندِ دوست - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:51
خلاف طریقت بوَد کاولیا / تمنّا کنند از خدا جز خدا گر از دوست، چشمت بر احسانِ اوست / تو در بندِ خویشی، نه در بندِ دوست تو را تا دهن باشد از حرص باز / نیاید به گوش دل از غیب باز حقیقت، سَراییست آراسته / هوا و هوس، گرد برخاسته نبینی که جایی که برخاست گَرد / نبیند نظر، گرچه بیناست مرد ؟ ( بوستان سعدی )
نه طفلی کز آتش ندارد خبر / نگه داردش مادر مهرور ؟ - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:51
چرا اهل معنا بدین نگروند / که ابدال در آب و آتش روند ؟ نه طفلی کز آتش ندارد خبر / نگه داردش مادر مهرور ؟ پس آنان که در وجد مستغرقند / شب و روز در عین حفظ حقند نگه دارد از تاب آتش خلیل / چو تابوت موسی ز غرقاب نیل چو کودک به دست شناور برست / نترسد، وگر دجله پهناور است ( بوستان سعدی )
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست / برِ عارفان جز خدا هیچ نیست - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:51
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست / برِ عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایقشناس / ولی خرده گیرند اهل قیاس که پس آسمان و زمین چیستند ؟ / بنی آدم و دام و دد کیستند ؟ پسندیده پرسیدی ای هوشمند / بگویم، گر آید جوابت پسند که هامون و دریا و کوه و فلک / پری و آدمیزاد و دیو و ملک همه، هرجه هستند از آن کمتر...
تواضع کند هوشمند گُزین / نهد شاخ پر میوه سر بر زمین - بوستان سعدی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:51
یکی قطره باران ز ابری چکید / خجل شد، چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست، من کیستم ؟ / گر او هست، حقّا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید / صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانید کار / که شد نامور لؤلؤ شاهوار بلندی از آن یافت، کو پست شد / درِ نیستی کوفت، تا هست شد تواضع کند هوشمند گُز...
شاه را بِه بوَد از طاعتِ صد ساله وُ زهد / قدرِ یک ساعته عمری که در او داد کند - غزلیّات حافظ - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:24
یارب اندر دلِ آن خسروِ شیرین انداز / که به رحمت، گذری بر سرِ فرهاد کند شاه را بِه بوَد از طاعتِ صد ساله وُ زهد / قدرِ یک ساعته عمری که در او داد کند ( غزلیّات حافظ ) در بیت دوم : معنی بیت : ارزش یک ساعت از عمر شاه که در دادگری و عدل سپری شود، بهتر از صد سال عبادت و پرهیزکاری است

برچسب‌های مرتبط

مژده دادند که بر ما گذری | مژده دادند که برماگذری خواهی کرد | مژده دادند که بر ما | مژده دادند که | پیوند عمر بسته به موییست هوش دار | پیوند عمر بسته به مویی | پیوند عمر بسته به مویی است | پیوند عمر بسته | پیوند عمر بسته به | گفتم آهی کنم از دست غمت