ای رفته گدایانِ تو را دعویِ شاهی / وی آمده شاهان به درت بهرِ گداییاز دستِ فراقِ تو کسی زنده نماندهست / پس باز چه پرسی تو که چونی و کجایی؟ ( غزلیّات نظامی )
از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد؟ / کاین عیش چنین باشد، گه شادی و گه دردصد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش / گر خار براندیشی، خرما نتوان خورداو خشم همی گیرد، تو عذر همی خواه / هر روز به نو، یارِ دگر می
تُرکی مرا خون میخورد، ای ترکِ خونخوار آن تویی / یاری مرا دل میبرد، ای یارِ دلدار آن توییقندی، طبرزد پارهای، عاشقکشی، خونخوارهای / لالهصفت رخسارهای، ای لالهرخسار آن توییشیریندهانی چون رطب، ن
وفاداری کن و نعمتشناسی / که بدفرجامی آرد ناسپاسیوگر دانی که بدخویی کند یار / تو خویِ خوبِ خویش از دست مگذارتو نیکویی کن و در دجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد بازکه سعدی هرچه گوید پند باشد / حریصِ
روزگار آشفتهتر، یا زلفِ تو، یا کارِ من؟ / ذرّه کمتر، یا دهانت، یا دلِ غمخوارِ من؟شب سیهتر، یا دلت، یا حالِ من، یا خالِ تو؟ / شهد خوشتر، یا لبت، یا لفظِ شکّربارِ من؟نظمِ پروین خوبتر، یا دُر و یا د
نظر کردم به چشمِ رای و تدبیر / ندیدم بِه ز خاموشی خصالینگویم لب ببند و دیده بردوز / ولیکن هر مقامی را مقالیزمانی درسِ علم و بحثِ تنزیل / که باشد نفسِ انسان را کمالیزمانی شعر و شطرنج و حکایت / که خاطر
غارت آوردنِ او بر دلم امشب دیدی؟ / تاختن بردنِ من بر لبِ او فردا بینمن و شیرینلبِ او، هر روز، یک کاسه خوریم / خوردنِ من جگر و خوردنِ او حلوا بینجان فروشم به دو بوسه، به یکی جو نخرند / سستیِ مشتری و ک
چون غنچه دلی دارم، پرخون ز جفایِ تو / عمرم به کران آمد در عهد و وفای توهرجا که غمی بینی، خواهی ز برای من / هرجا که دلی بینم، خواهم ز برای توصد جامه قبا کردم در آرزوی وصلت / در بر کشمت آخر، یک دم چو قب
نیست گشاده چشمِ من جز به جمالِ رویِ تو / بستۀ غم نشد دلم جز به شکنجِ موی توپیشِ من آی ساعتی، با تو مگر دمی زنم / زانکه به لب رسیده شد جانم از آرزوی توهست خمار چشمِ تو، خفته چراست بختِ من؟ / زهرِ غمست
حرامش باد بدعهدِ بداندیش / شکم پر کردن از پهلویِ درویششکم پر زهرِ مارش باد و کژدم / که راحت خواهد اندر رنجِ مردمروا دارد کسی با ناتوان زور؟ / کبوتر دانه خواهد هرگز از مور؟اگر عنقا ز بیبرگی بمیرد / شک
مرا خوانی که خون ریزی تو گو خوش باش، چون باشم؟ / به زندان آید این مسکین، به مهمانی نمیآیدفرستی باد را پیشم که ملکی پیشِ من درکش / رها کن، کز چون من موری، سلیمانی نمیآید ( غزلیّات نظامی )
نه سام و نریمان و افراسیاب / نه کسری و دارا و جمشید ماندتو هم دل مبند ای خداوندِ مُلک / چو کس را ندانی که جاوید ماندچو دورِ جوانی خلل میکند / به پایانِ پیری چه امّید ماند ( قطعات سعدی )
ساقی، منشین فارغ، می ده، که بهار آمد / بخت از سرِ بیکاری هم بر سرِ کار آمدصحرایِ, دلِ خود را آبی ز جگر دادم / امروز, در آن صحرا سلطان, به شکار آمدهم خاطر و هم سینه شوریده بُد و اکنون / در خاطرم آسایش، د
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام، / به کیخسرو و جم فرستد پیام،بده تا بگویم به آوازِ نی / که جمشید کی بود و کاووس کیبیا ساقی آن می کزو جامِ جم، / زند لافِ بینایی اندر عدم،به من ده که گردم به تأییدِ جام / چ