گفت ای موسی ز من میجو پناه / با دهانی که نکردی تو گناهگفت موسی من ندارم آن دهان / گفت ما را از دهانِ غیر خواناز دهانِ غیر کی کردی گناه؟ / از دهانِ غیر برخوان کای الهآنچنان کن که دهانها مر تو را / در شب و در روزها آرد دعا ( مثنوی مولوی )Adblock test (Why?)
نیشتِمِه سنگِ سر، دیم هاکِردِمِه به روبار / دل رِه گِتِمِه کوئِه تِه نازنینیار؟چِش رِه گِتِمِه که بِوار زاریِ زار / یارِ بَدیَن بونِه هر سالی یکوار ( امیری یا طبری، لحن آوازی محلی مازندرانی ) معنی:بر تختهسنگی نشسته و روی به سمت رودی داشتم. در دل به خود میگفتم که اکنون یار نازنینت کجاست؟به چشمانم میگ...
عتاب کردن حق تعالی موسی را از بهر آن شُبان وحی آمد سویِ موسی از خدا / بندۀ ما را ز ما کردی جداتو برای وصل کردن آمدی / یا برای فصل کردن آمدی؟ما زبان را ننگریم و قال را / ما روان را بنگریم و حال راناظرِ قلبیم اگر خاشع بوَد / گرچه گفتِ لفظ ناخاضع رودزآنکه دل جوهر بوَد، گفتن عَرَض / پس طُفیل آمد عرض، جو...
من تحفه جان میآورم بهرِ نثارِ مقدمش / وآن جانِ شیرین از جفا ما را به جان میآوردبگذشتی و بگذاشتی ما را و هیچ انگاشتی / جانا ز خشم و آشتی بگذر که این هم بگذرد ( خواجوی کرمانی )Adblock test (Why?)
[unable to retrieve full-text content]چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی / که یک سر مهربانی دردسر بی اگر مجنون دلِ شوریدهای داشت / دلِ لیلی از آن شوریدهتر بی ( بابا طاهر )
نورِ دل و روشنیِ سینه کو؟ / راحت و آسایشِ پارینه کو؟مردمِ پرورده، به جان پرورند / گر هنری در طرَفی بنگرندخاکِ زمین جز به هنر پاک نیست / وین هنر امروز درین خاک نیستگر هنری سر ز میان برزند / بیهنری دست
خداوندا درِ توفیق بگشای / نظامی را رهِ تحقیق بنمایدلی ده کو یقینت را بشاید / زبانی کآفرینت را سُرایدمده ناخوب را بر خاطرم راه / بدار از ناپسندم دست کوتاهعروسی را که پروردم به جانش / مبارکروی گردان در
سخن کآن از سرِ اندیشه ناید / نوشتن را و گفتن را نشایدسخن بسیار داری، اندکی کن / یکی را صد مکن، صد را یکی کنچو آب از اعتدال افزون نهد گام / ز سیرابی به غرق آرد سرانجامسخن کم گوی تا بر کار گیرند / که در
اگر صد سال مانی، ور یکی روز / بباید رفت ازین کاخِ دلافروزپس آن بهتر که خود را شاد داری / در آن شادی خدا را یاد داریبه وقتِ خوشدلی چون شمعِ پُرتاب / دهن پرخنده داری، دیده پرآبچو بیگریه نشاید بود خندا
ماهِ تابان را شبی نسبت به رویت کردهام / سالها شد تا خجالت دارم از رویِ شمامردۀ خاکم که او میپرورد سروی چو تو / زندۀ بادم که او میآورد بویِ شماسستعهد و سختدل یاری، ولی بهرِ دلت / کس نمیگوید حدیث
چو مُشکِ نافه در نشوِ گیاهی / پس از سرخی همی گیرد سیاهیچرا آن مشکبیدِ عودکردار / شود بعد از سیاهی سرخرخسار؟سیه را سرخ چون کرد آذرنگی؟ / چو بالایِ سیاهی نیست رنگیمگر کز روزگار آموخت نیرنگ / که از موی
همیشه چشم بر ره، دل دو نیم است / بلایِ چشم بر راهی، عظیم استاگرچه هیچ غم بیدردسر نیست / غمی از چشم بر راهی، بتر نیستمبادا هیچ کس را چشم بر راه / کز او رخ زرد گردد، عمر کوتاهxa0( خسرو و شیرین نظامی )xa0در
تا جهان بود از سرِ آدم فراز / کس نبود از راهِ دانش بینیازمردمانِ بِخرَد اندر هر زمان / رازِ دانش را به هرگونه زبان،گرد کردند و گرامی داشتند / تا به سنگ اندر همی بنگاشتنددانش اندر دل چراغِ روشن است /
شاد بر آنم که درین دیر تنگ / شادی و غم هردو ندارد درنگاین همه میری و همه بندگی / هست درین قالبِ گردندگیانجم و افلاک به گشتن درند / راحت و محنت به گذشتن درندشاددلم زآنکه دلِ من غمی است / کآمدن غم سبب خ