مردن دارا و وصیّت کردن او به پیش اسکندر - شاهنامه فردوسی بزرگ

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

پر مخاطب ها

برچسب ها

پس از حمله اسکندر، دارا سه مرحله با اسکندر می‌جنگه که هر سه مرحله شکست می‌خوره و عقب‌نشینی میکنه. آخرین بار بعد از عقب‌نشینی و فرار، دوتا وزیر دارا به نام‌های جانوشیار و ماهیار تصمیم می‌گیرن دارا رو بکشن، با این باور که با این کار اسکندر بهشون قدرت بده. یک شب خنجری به پهلوی دارا میزنن و پیش اسکندر میرن و بهش میگن. اسکندر میگه فوراً منو پیش دارا ببرین. وقتی میرسه بالای سر دارا، دستور میده اجازه ورود به کسی رو ندن و جانوشیار و ماهیار رو ببندن

1 چو نزدیک شد رویِ دارا بدید / پر از خون بر و روی چون شنبلید

2 بفرمود تا راه نگذاشتند / دو دستورِ او را نگه داشتند

3 سکندر ز باره درآمد چو باد / سرِ مردِ خسته به ران برنهاد

4 نگه کرد تا خسته گوینده هست ؟ / بمالید بر چهرِ او هر دو دست

5 ز سر برگرفت افسرِ خسرویش / گشاد آن بر و جوشنِ پَهلَویش

6 ز دیده ببارید چندی سرشک / تنِ خسته را دور دید از پزشک

7 بدو گفت کاین بر تو آسان شود / دلِ بدسگالت هراسان شود

8 تو برخیز و بر مهدِ زرّین نشین / وگر هست نیروت بر زین نشین

9 ز هند و ز رومت پزشک آورم / ز دردِ تو خونین سرشک آورم

10 سپارم ترا پادشاهی و تخت / چو بهتر شوی، ما ببندیم رخت

11 جفاپیشگانِ ترا هم کنون / بیاویزم از دارشان سرنگون ...

12 چو بشنید دارا به آواز گفت / که همواره با تو خرد باد جفت

13 برآنم که از پاک دادارِ خویش / بیابی تو پاداشِ گفتارِ خویش

14 یکی آنکه گفتی که ایران تراست / سرِ تاج و تختِ دلیران تراست

15 به من مرگ نزدیک‌تر ز آنکه تخت / بپردخت تخت و نگون گشت بخت

16 برین است فرجامِ چرخِ بلند / خرامش سویِ رنج و سودش گزند

17 به من در نگر تا نگویی که من / فزونم ازین نامدار انجمن

18 بد و نیک هر دو ز یزدان شناس / وزو دار تا زنده باشی سپاس

19 نمودارِ گفتارِ من، من بَسَم / بدین در نکوهیدۀ هر کسم

20 که چندان بزرگی و شاهی و گنج / نبد در زمانه کس از من به رنج

21 همان نیز چندان سلیح و سپاه / گرانمایه اسپان و تخت و کلاه

22 زمان و زمین بنده بُد پیشِ من / چنین بود تا بخت بُد خویشِ من

23 ز نیکی جدا مانده‌ام زین نشان / گرفتار در دستِ مردم‌کشان

24 ز فرزند و خویشان شده ناامید / سیه شد جهان و دو دیده سپید

25 ز خویشان کسی نیست فریادرس / امیدم به پروردگارست و بس...

26 سکندر ز دیده ببارید خون / برآن شاهِ خسته به خاک اندرون

27 چو دارا بدید آن ز دل دردِ او / روان اشکِ خونین، رخِ زرد او

28 بدو گفت مگری کزین سود نیست / از آتش مرا بهره جز دود نیست

29 چنین بود بخشش ز بخشنده‌ام / هم از روزگارِ درخشنده‌ام

30 به اندرزِ من سر به سر گوش‌دار / پذیرنده باش و به دل هوش‌دار

31 سکندر بدو گفت فرمان تراست / بگو آنچه خواهی که پیمان تراست

32 زبان تیز دارا بدو برگشاد / همی کرد سر تا سر اندرز یاد

33 نخستین چنین گفت کای نامدار / بترس از جهان‌داورِ کردگار

34 که چرخ و زمین و زمان آفرید / توانایی و ناتوان آفرید ...

35 ز من پاک دل دخترِ من بخواه / بدارش به آرام بر پیشگاه

36 کجا مادرش روشنک نام کرد / جهان را بدو شاد و پدرام کرد

37 چو پروردۀ شهریاران بوَد / به بزم افسرِ نامداران بوَد

38 مگر زو ببینی یکی نامدار / کجا نو کند نامِ اسفندیار

39 بیاراید این آتشِ زردهشت / بگیرد همان زند و اَستا به مشت

40 نگه دارد این فالِ جشنِ سده / همان فرِّ نوروز و آتشکده

41 همان اورمزد و مه و روزِ مهر / بشوید به آبِ خرد جان و چهر ...

42 سکندر چنین داد پاسخ بدوی / که ای نیکدل خسروِ راست‌گوی

43 پذیرفتم این پند و اندرزِ تو / فزون زین نباشم برین مرزِ تو

44 همه نیکویی‌ها به جای آورم / خرد را بدین رهنمای آورم

45 جهاندار دستِ سکندر گرفت / به زاری خروشیدن اندر گرفت

46 کفِ دستِ او بر دهان برنهاد / بدو گفت یزدان پناهِ تو باد

47 سپردم ترا جای و رفتم به خاک / سپردم روان را به یزدانِ پاک

48 بگفت این و جانش برآمد ز تن / برو زار بگریستند انجمن

49 سکندر همه جامه‌ها کرد چاک / به تاجِ کیان بر پراکند خاک

50 یکی دخمه کردش بر آیینِ او / بدان‌سان که بُد فرّه و دینِ او ...

51 نهادش به تابوتِ زرّ اندرون / برو بر ز مژگان ببارید خون

52 چو تابوتش از جای برداشتند / همه دست بر دست بگذاشتند

53 سکندر پیاده به پیش اندرون / بزرگان همه دیدگان پر ز خون

54 چنین تا ستودانِ دارا برفت / همی پوست گفتی برو بر بکفت

55 چو پردخت از دخمۀ ارجمند / ز بیرون بزد دارهای بلند

56 یکی دار بر نامِ جانوشیار / دگر همچنان از درِ ماهیار

57 دو بدخواه را زنده بر دارد کرد / سرِ شاه‌کُش مرد بیدار کرد

58 ز لشکر برفتند مردانِ جنگ / گرفته یکی سنگ هر یک به چنگ

59 بکردند بر دارشان سنگسار / مبادا کسی کاو کُشد شهریار

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت اول : شنبلید : کنایه از زرد و پژمرده

در بیت سوم : باره اسب – چو باد : سریع – مرد خسته : مرد زخمی، دارا

در بیت ششم : معنی مصراع دوم : دید که کار مرد زخمی از معالجۀ پزشک گذشته است

در بیت شانزدهم : خرام : مهمانی

در بیت بیست و هفتم : ز دل : از تهِ دل، صمیمانه

در بیت سی ام : اندرز : وصیّت

در بیت سی و ششم : روشنک : دختر دارا شاه ایران که به وصیّت پدر اسکندر با او ازدواج کرد – پدرام : خوشدل، خرّم

در بیت سی و هشتم : معنی مصراع اول : شاید از او صاحب فرزند نامداری شوی

در بیت سی و نهم : زند و استا : تفسیر و متن کتاب اوستا

در بیت چهلم : فال : فرّخی، شگون – جشن سده : جشن بزرگ ایرانیان که در دهم بهمن هر سال باشکوه بر پا می‌کنند

در بیت چهل و یکم : اورمزد : روز اوّل از هر ماه شمسی – مه و روز مهر : روز شانزدهم هر ماه شمسی که در مهرماه با جشنِ مهرگان مصادف می‌شود

در بیت چهل و ششم : معنی مصراع اول : دست اسکندر را به دهان برد و بوسید

در بیت پنجاه و چهارم : ستودان : گورستان، مقبره – کفتن : شکافتن، ترکیدن

در بیت پنجام و پنجم : پردخت : به اتمام رساند

در بیت پنجاه و هفتم : معنی مصراع دوم : وزیر شاه‌کش را متوجه کارش کرد


نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 23 دی 1396 ساعت: 4:50
برچسب‌ها :

آخرین مطالب

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها