خالِ مُشکین که بدان عارضِ گندمگون است / سرِّ آن دانه که شد رهزنِ آدم، با اوست دلبرم عزمِ سفر کرد، خدا را یاران / چه کنم با دلِ مجروح که مرهم با اوست با که این نکته توان گفت، که آن سنگیندل / کُشت ما را وُ دَمِ عیسیِ مریم با اوست xa0 ( غزلیّات حافظ )
نظیرِ دوست ندیدم، اگرچه از مَه و مِهر / نهادم آینهها در مقابلِ رخِ دوست رخِ تو در دلم آمد، مراد خواهم یافت / چرا که حالِ نکو در قفایِ فالِ نکوست xa0 ( غزلیّات حافظ )
مرحوم دکتر معین، این غزل را مرثیهای در مرگ فرزند خواجه میداند xa0 ز گریه مردمِ چشمم نشسته در خون است / ببین که در طلبت حالِ مردمان چون است دلم بجو که قدت همچو سرو، دلجوی است / سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است از آن دَمی که ز چشمم برفت رودِ عزیز / کنارِ دامنِ من همچو رودِ جیحون است چگونه شاد شود اند...
روزگاری است که سَودایِ بتان، دینِ من است / غمِ این کار، نشاطِ دلِ غمگینِ من است یارِ من باش، که زیبِ فلک و زینتِ دهر / از مَهِ رویِ تو و اشکِ چو پروینِ من است تا مرا عشقِ تو تعلیمِ سخن گفتن کرد / خَلق را وِردِ زبان، مِدحت و تحسینِ من است xa0 ( غزلیّات حافظ )
غرض ز مسجد و میخانهام وصالِ شماست / جز این خیال ندارم، خدا گواهِ من است گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ / تو در طریق ادب باش، گو گناهِ من است xa0 ( غزلیّات حافظ )
لعلِ سیرابِ بهخونتشنه، لبِ یارِ من است / وز پیِ دیدنِ او، دادنِ جان کارِ من است شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگانِ دراز / هر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است باغبان، همچو نسیمم ز درِ خویش مران / کآب گلزارِ تو از اشکِ چو گلنارِ من است شربتِ قند و گلاب از لبِ یارم فرمود /xa0 نرگسِ او که طبیبِ دلِ ب...
بیمِهرِ رُخت روزِ مرا نور نمانده است / وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نمانده است هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم / دور از رخِ تو چشمِ مرا نور نمانده است وصلِ تو اجل را ز سرم دور همیداشت / از دولتِ هجرِ تو کنون دور نمانده است صبر است مرا چارۀ هجرانِ تو، لیکن / چون صبر توان کرد؟ که مقدور نمانده است xa0 ( ...
باغِ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است ؟ / شمشادِ خانهپرورِ ما از که کمتر است ؟ یک قصّه بیش نیست غمِ عشق و، این عجب / کز هر زبان که میشنوم نامکرّر است شیراز و آبِ رُکنی و این بادِ خوشنسیم / عیبش مکُن که خالِ رخِ هفت کشور است حافظ، چه طُرفه شاخِ نباتی است کِلکِ تو / کِش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّر است xa0...
برو به کارِ خود ای واعظ، این چه فریاد است ؟ / مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادَه است ؟ اگرچه مستیِ عشقم خراب کرد، ولی / اساسِ هستیِ من زآن خراب، آباد است xa0 ( غزلیّات حافظ )
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدۀ عالَم دوامِ ما ای باد اگر به گلشنِ احباب بگذری / زنهار، عرضه دِه برِ جانان پیامِ ما، گو نامِ ما ز یاد بهعمدا چه میبَری ؟ / خود آید آنکه یاد نیاری ز نامِ ما xa0 ( غزلیّات حافظ )
ای فروغِ ماهِ حُسن از رویِ رخشانِ شما / آبرویِ خوبی از چاهِ زنخدانِ شما، عزمِ دیدارِ تو دارد جانِ بر لب آمده / بازگردد یا برآید، چیست فرمانِ شما ؟ بخت خوابآلودِ ما بیدار خواهد شد مگر / زآنکه زد بر دیده آبی رویِ رخشانِ شما با صبا همراه بفرست از رُخت گلدستهای / بو که بویی بشنویم از خاکِ بُستانِ شما دل...