بیمِهرِ رُخت روزِ مرا نور نمانده است / وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نمانده است هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم / دور از رخِ تو چشمِ مرا نور نمانده است وصلِ تو اجل را ز سرم دور همیداشت / از دولتِ هجرِ تو کنون دور نمانده است صبر است مرا چارۀ هجرانِ تو، لیکن / چون صبر توان کرد؟ که مقدور نمانده است ( غزلی...
باغِ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است ؟ / شمشادِ خانهپرورِ ما از که کمتر است ؟ یک قصّه بیش نیست غمِ عشق و، این عجب / کز هر زبان که میشنوم نامکرّر است شیراز و آبِ رُکنی و این بادِ خوشنسیم / عیبش مکُن که خالِ رخِ هفت کشور است حافظ، چه طُرفه شاخِ نباتی است کِلکِ تو / کِش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّر است ( غ...
برو به کارِ خود ای واعظ، این چه فریاد است ؟ / مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادَه است ؟ اگرچه مستیِ عشقم خراب کرد، ولی / اساسِ هستیِ من زآن خراب، آباد است ( غزلیّات حافظ )
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدۀ عالَم دوامِ ما ای باد اگر به گلشنِ احباب بگذری / زنهار، عرضه دِه برِ جانان پیامِ ما، گو نامِ ما ز یاد بهعمدا چه میبَری ؟ / خود آید آنکه یاد نیاری ز نامِ ما ( غزلیّات حافظ )
ای فروغِ ماهِ حُسن از رویِ رخشانِ شما / آبرویِ خوبی از چاهِ زنخدانِ شما، عزمِ دیدارِ تو دارد جانِ بر لب آمده / بازگردد یا برآید، چیست فرمانِ شما ؟ بخت خوابآلودِ ما بیدار خواهد شد مگر / زآنکه زد بر دیده آبی رویِ رخشانِ شما با صبا همراه بفرست از رُخت گلدستهای / بو که بویی بشنویم از خاکِ بُستانِ شما دل...
سخن گفتی فردوسی از دنیا و زودگذری آن و آز و طمع جهان چون به زاری برآید همی / بد و نیک روزی سر آید همی چو بستی کمر بر درِ راهِ آز / شود کارِ گیتیت یکسر دراز به یک روی جُستن بلندی سزاست / اگر در میانِ دمِ اژدهاست و دیگر که گیتی ندارد درنگ / سرایِ سپنجی چه پهن و چه تنگ پرستندۀ آز و جویایِ کین / به گیتی...
ساقیا آمدنِ عید مبارک بادت / و آن مواعید که کردی مَرَواد از یادت در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فراق / برگرفتی ز حریفان دل و، دل میدادت شادیِ مجلسیان در قدم و مقدمِ توست / جایِ غم باد هر آن دل که نخواهد شادت ( غزلیّات حافظ )
بادهنوشی که در او روی و ریایی نبوَد / بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم / و آنچه گویند روا نیست، نگوییم رواست ( غزلیّات حافظ )
از این رِباطِ دو در چون ضرورت است رحیل / رِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش / که نیستی است سرانجامِ هر کمال که هست به بال و پر مرو از ره، که تیرِ پرتابی / هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست ( غزلیّات حافظ )
آخِر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست / وز بهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست بازآی که بازآید عمرِ شدۀ حافظ / هر چند که ناید باز تیری که بشد از شَست ( غزلیّات حافظ )
سرشکِ من که ز طوفانِ نوح دست بَرَد / ز لوحِ سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست بکُن معاملهای، واین دل شکسته بخر / که با شکستگی ارزد به صد هزار درست به صدق کوش که خورشید زاید از نفَست / که از دروغ سیهu200eروی گشت صبحِ نخست ( غزلیّات حافظ )