سخن گفتی فردوسی از دنیا و زودگذری آن و آز و طمع xa0 جهان چون به زاری برآید همی / بد و نیک روزی سر آید همی چو بستی کمر بر درِ راهِ آز / شود کارِ گیتیت یکسر دراز به یک روی جُستن بلندی سزاست / اگر در میانِ دمِ اژدهاست و دیگر که گیتی ندارد درنگ / سرایِ سپنجی چه پهن و چه تنگ پرستندۀ آز و جویایِ کین / به ...
ساقیا آمدنِ عید مبارک بادت / و آن مواعید که کردی مَرَواد از یادت در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فراق / برگرفتی ز حریفان دل و، دل میدادت شادیِ مجلسیان در قدم و مقدمِ توست / جایِ غم باد هر آن دل که نخواهد شادت xa0 ( غزلیّات حافظ )
بادهنوشی که در او روی و ریایی نبوَد / بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم / و آنچه گویند روا نیست، نگوییم رواست xa0 ( غزلیّات حافظ )
از این رِباطِ دو در چون ضرورت است رحیل / رِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش / که نیستی است سرانجامِ هر کمال که هست به بال و پر مرو از ره، که تیرِ پرتابی / هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست xa0 ( غزلیّات حافظ )
آخِر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست / وز بهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست بازآی که بازآید عمرِ شدۀ حافظ / هر چند که ناید باز تیری که بشد از شَست xa0 ( غزلیّات حافظ )
سرشکِ من که ز طوفانِ نوح دست بَرَد / ز لوحِ سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست بکُن معاملهای، واین دل شکسته بخر / که با شکستگی ارزد به صد هزار درست به صدق کوش که خورشید زاید از نفَست / که از دروغ سیهu200eروی گشت صبحِ نخست xa0 ( غزلیّات حافظ )