کز او دوریش خود صورت نبندد - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 16:17
[unable to retrieve full-text content]خُنُک جانی که او یاری پسندد / کز او دوریش خود صورت نبندد تو باشی خنده و یارِ تو شادی / که بیشادی دهانِ کس نخندد . ( غزلیّات مولوی )
آن یا رب و یا رب را رحمت بشنید، آمد - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 21:40
نومید مشو جانا، کاومید پدید آمد / اومیدِ همه جانها از غیب رسید، آمدای شب به سحر برده در یا رب و یا رب تو / آن یا رب و یا رب را رحمت بشنید، آمد.( غزلیّات مولوی )Adblock test (Why?)
دیدار چو باشد، غمِ دینار که دارد؟ - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 21:40
در خانه نشسته بتِ عیّار که دارد؟ / معشوقِ قمررویِ شکربار که دارد؟یک غمزۀ دیدار به از دامنِ دینار / دیدار چو باشد، غمِ دینار که دارد؟.( غزلیّات مولوی )Adblock test (Why?)
در جهان، گریاندن آسان است، اشکی پاک کن - ملکالشعرا بهار - تاریخ: 1403/1/17 ساعت: 1:48
[unable to retrieve full-text content]تا توانی دفعِ غم از خاطرِ غمناک کن / در جهان، گریاندن آسان است، اشکی پاک کن . ( ملکالشعرا بهار )
چو او باشد قرارِ جان، چرا جان بیقرار آمد؟ - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1403/1/17 ساعت: 1:48
قیامت در قیامت بین، نگارِ سرو قامت بین / کزو عالم بهشتی شد، هزاران نوبهار آمدچو او آبِ حیات آمد، چرا آتش برانگیزد؟ / چو او باشد قرارِ جان، چرا جان بیقرار آمد؟درآ ساقی دگرباره، بکن عشاق را چاره / که آهوچشمِ خونخواره چو شیر اندر شکار آمد.( غزلیّات مولوی )Adblock test (Why?)
ز صد رفیق، یکی مهربان فتد، هشدار - ملکالشعرا بهار - تاریخ: 1403/1/17 ساعت: 1:48
ز صد رفیق، یکی مهربان فتد، هشدار / که ترکِ صحبتِ یارانِ مهربان نکنیبه دوستانِ فراوان کجا رسی که تو باز / ادایِ حقِّ یکی را به سالیان نکنیاگر به دستِ تو دشمن ز پا فتاد ای دوست / مباش غرّه که خود عمرِ جاودان نکنی.( ملکالشعرا بهار )Adblock test (Why?)
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید - ملکالشعرا بهار - تاریخ: 1402/12/21 ساعت: 10:14
این غزل را بهار به سال 1312 در زندان شهربانی ساخته است.من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید / قفسم برده به باغی و دلم شاد کنیدفصلِ گُل میگذرد، همنفسان بهرِ خدا / بنشینید به باغی و مرا یاد کنیدیاد از این مرغِ گرفتار کنید ای مرغان / چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنیدهر که دارد ز شما مرغِ اسیری به قفس / بُر...
دلا نزدِ کسی بنشین که او از دل خبر دارد - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1402/12/21 ساعت: 10:14
دلا نزدِ کسی بنشین که او از دل خبر دارد / به زیرِ آن درختی رو که او گلهای تر داردتو را بر در نشاند او به طرّاری که میآیم / تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد.( غزلیّات مولوی )Adblock test (Why?)
چو سنگِ آسیا، جانم بر آن پیغام میگردد - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1402/12/21 ساعت: 10:14
دگر دل، دل نمیباشد، دگر جان مینیارامد / که آن ماهِ دل و جانها به گردِ بام میگرددشبی گفتی به دلداری: شبت را روز گردانم / چو سنگِ آسیا، جانم بر آن پیغام میگردد.( غزلیّات مولوی )Adblock test (Why?)
ز مستی خندۀ شیرین به رویم برگمار امشب - ملکالشعرا بهار - تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 20:19
این غزل را بهار به سال 1327 در بستر بیماری در سوییس ساخته است.بگرد ای جوهرِ سیّال در مغزِ بهار امشب / سرت گردم، نجاتم دِه ز دستِ روزگار امشببرِ یاران، ترُشروی آمدم زاین تلخکامیها / ز مستی
رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 17:54
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قندِ فراوانم آرزوستگفتی ز ناز «بیش مرنجان مرا برو» / آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوستزاین همرهانِ سستعناصر دلم گرفت / شیرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوستزاین خلقِ پر شکایتِ گریان شدم ملول / آن هایهوی و نعرۀ مستانم آرزوستدی شیخ با چراغ همی گشت گردِ شهر / کز د...
مگیر از فرومایگان دوستان - ملکالشعرا بهار - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 17:54
[unable to retrieve full-text content]مگیر از فرومایگان دوستان / که حنظل نکارند در بوستان فرومایه بیگانه بهتر که دوست / که دوری ز زنبور و کژدم نکوست . ( ملکالشعرا بهار )
در دل و جان خانه کردی عاقبت - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 8:28
در دل و جان خانه کردی عاقبت / هر دو را دیوانه کردی عاقبتآمدی کآتش در این عالم زنی / وانگشتی تا نکردی عاقبتدانهای بیچاره بودم زیرِ خاک / دانه را دُردانه کردی عاقبتدانهای را باغ و بستان ساختی / خاک را کاشانه کردی عاقبت.( غزلیّات مولوی )Adblock test (Why?)
جامی که برَد از دلم آزار به من داد - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1402/8/24 ساعت: 2:45
بار دگر آن دلبرِ عیّار مرا یافت / سرمست همیگشت به بازار مرا یافتاز خونِ من آثار به هر راه چکیدهست / اندر پیِ من بود، به آثار مرا یافتجامی که برَد از دلم آزار به من داد / آن لحظه که آن یارِ کمآزار مرا یافت.( غزلیّات مولوی )Adblock test (Why?)
روز و شب را میشمارم روز و شب - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 18:18
در هوایت بیقرارم روز و شب / سر ز پایت برندارم روز و شبجان و دل از عاشقان میخواستند / جان و دل را میسپارم روز و شبتا که عشقت مطربی آغاز کرد / گاه چنگم، گاه تارم، روز و شبمیزنی تو زخمه و بر میرود / تا به گردون زیر و زارم روز و شبتا بنگشایم به قندت روزهام / تا قیامت روزهدارم روز و شبزآن شبی که وعده کرد...
تا چشم سیر گردد، یک سو نهد حسد را - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 18:55
ای رویت از قمر بِهْ، آن رو به رویِ من نِه / تا بنده دیده باشد صد دولتِ ابد راجامِ چو نار پر کن، لیکن تمام پر کن / تا چشم سیر گردد، یک سو نهد حسد را.( غزلیّات مولوی )Adblock test (Why?)
تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را؟ - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1402/6/18 ساعت: 23:47
تو مرا جان و جهانی،'>جهانی، چه کنم جان و جهان را؟ / تو مرا گنجِ روانی، چه کنم سود و زیان را؟ز وصالِ تو خمارم، سرِ مخلوق ندارم / چو تو را صید و شکارم، چه کنم تیر و کمان را؟ز شعاعِ مَهِ تابان، ز خَمِ طرّۀ پیچان / دلِ من شد سبک ای جان، بده آن رطلِ گران را.( غزلیّات مولوی ).در بیت سوم : سبک شدن دل : حال...
زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا - غزلیّات مولوی - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 22:54
زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا / چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایازهی ماه، زهی ماه، زهی بادۀ همراه / که جان را و جهان را بیاراست خدایافتادیم، فتادیم بدانسان که نخیزیم / ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایانه دامیست، نه زنجیر، همه بسته چراییم؟ / چه بند است؟ چه زنجیر؟ که برپاست خدایاز عکسِ رخِ آن ...
تا مرادِ خویش را آری به چنگ آماده شو - ملکالشعرا بهار - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 22:54
زندگی جنگ است جانا بهرِ جنگ آماده شو / نیست هنگامِ تأمّل، بیدرنگ آماده شوهمچو شیرِ سختدندان یا عقابِ تیزچنگ / تا مرادِ خویش را آری به چنگ آماده شوعلم یکتا گوهر است و کاهلی کامِ نهنگ / تا بری این گوهر از کامِ نهنگ آماده شو.( ملکالشعرا بهار )Adblock test (Why?)
تبارِ اهرمن چیره به یزدانیتبار اندر - ملکالشعرا بهار - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 22:54
روان شد لشکرِ آبان به طرفِ جویبار اندر / نهاده سیمگونرایت به کتفِ کوهسار اندرچو بر بستان کفن پوشید برفِ تندبار اندر / درختِ سرو بر تن کرد رختِ سوگوار اندردرختان لرز لرزان در میانِ جویبار اندر / به پایِ هر درختی برگها گشته نثار اندربه باغ آیند زاغان شامگاهان صد هزار اندر / در افکنده به ابرِ تیره بانگ...