بنمای رخ که باغ و گلستانم 1 / بگشای لب که قندِ فراوانم آرزوست
گفتی ز ناز «بیش مرنجان مرا برو» / آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست
زاین همرهانِ سستعناصر دلم گرفت / شیرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست
زاین خلقِ پر شکایتِ گریان شدم ملول / آن هایهوی و نعرۀ مستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گردِ شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جُستهایم ما / گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست