ORezaO

متن مرتبط با «روزگاری است که سودازده روی توام» در سایت ORezaO نوشته شده است

ماجرای هر که ز ماه گویدت، بام برآ که همچنین - غزلیّات مولوی

  • نیلوبلاگ

    هر که ز ماه گویدت، بام برآ که همچنین - غزلیّات مولوی در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «هر که ز ماه گویدت، بام برآ که همچنین - غزلیّات مولوی» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. هر که ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین / هر که ز ماه گویدت، بام برآ که همچنینهر که پری طلب کند، چهرۀ خود بدو نما / هر که ز مُشک د...

    ادامه مطلب
  • جزئیات تازه از تاجِ من است دستِ تو چون بنهیش بر سرم - غزلیّات مولوی

  • نیلوبلاگ

    تاجِ من است دستِ تو چون بنهیش بر سرم - غزلیّات مولوی اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «تاجِ من است دستِ تو چون بنهیش بر سرم - غزلیّات مولوی» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. از تو جهانِ پر بلا همچو بهشت شد مرا / تا چه شود ز لطفِ تو صورتِ آن جهانِ منتاجِ من است دستِ تو چون بنهیش بر ...

    ادامه مطلب
  • خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید - غزلیّات مولوی

  • نیلوبلاگ

    همه خفتند و منِ دلشده را خواب نبرد / همه شب دیدۀ من بر فلک استاره شمردخوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید / خوابِ من زهرِ فراقِ تو بنوشید و بمرد.( غزلیّات مولوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دیدار چو باشد، غمِ دینار که دارد؟ - غزلیّات مولوی

  • نیلوبلاگ

    در خانه نشسته بتِ عیّار که دارد؟ / معشوقِ قمررویِ شکربار که دارد؟یک غمزۀ دیدار به از دامنِ دینار / دیدار چو باشد، غمِ دینار که دارد؟.( غزلیّات مولوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در جهان، گریاندن آسان است، اشکی پاک کن - ملکالشعرا بهار

  • نیلوبلاگ

    تا توانی دفعِ غم از خاطرِ غمناک کن / در جهان، گریاندن آسان است، اشکی پاک کن . ( ملکالشعرا بهار )...

    ادامه مطلب
  • من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید - ملکالشعرا بهار

  • نیلوبلاگ

    این غزل را بهار به سال 1312 در زندان شهربانی ساخته است.من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید / قفسم برده به باغی و دلم شاد کنیدفصلِ گُل میگذرد، همنفسان بهرِ خدا / بنشینید به باغی و مرا یاد کنیدیاد از این مرغِ گرفتار کنید ای مرغان / چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنیدهر که دارد ز شما مرغِ اسیری به قفس / بُرده در باغ و به یادِ منَش آزاد کنیدآشیانِ منِ بیچاره اگر سوخت چه باک؟ / فکرِ ویرانشدنِ خانۀ صیّاد کنیدبیستون بر سرِ راه است، مباد از شیرین / خبری گفته و غمگین دلِ فرهاد کنیدجور و بیداد کند عمرِ جوانان کوتاه / ای بزرگانِ وطن بهرِ خدا داد کنیدگر شد از جورِ شما خانۀ موری ویران / خانۀ خویش محال است که آباد کنید.( ملکالشعرا بهار ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دلا نزدِ کسی بنشین که او از دل خبر دارد - غزلیّات مولوی

  • نیلوبلاگ

    دلا نزدِ کسی بنشین که او از دل خبر دارد / به زیرِ آن درختی رو که او گلهای تر داردتو را بر در نشاند او به طرّاری که میآیم / تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد.( غزلیّات مولوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ز مستی خندۀ شیرین به رویم برگمار امشب - ملکالشعرا بهار

  • نیلوبلاگ

    این غزل را بهار به سال 1327 در بستر بیماری در سوییس ساخته است.بگرد ای جوهرِ سیّال در مغزِ بهار امشب / سرت گردم، نجاتم دِه ز دستِ روزگار امشببرِ یاران، ترُشروی آمدم زاین تلخکامیها / ز مستی ...

    ادامه مطلب
  • جامی که برَد از دلم آزار به من داد - غزلیّات مولوی

  • نیلوبلاگ

    بار دگر آن دلبرِ عیّار مرا یافت / سرمست همیگشت به بازار مرا یافتاز خونِ من آثار به هر راه چکیدهست / اندر پیِ من بود، به آثار مرا یافتجامی که برَد از دلم آزار به من داد / آن لحظه که آن یارِ کمآزار مرا یافت.( غزلیّات مولوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا - غزلیّات مولوی

  • نیلوبلاگ

    زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا / چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایازهی ماه، زهی ماه، زهی بادۀ همراه / که جان را و جهان را بیاراست خدایافتادیم، فتادیم بدانسان که نخیزیم / ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایانه دامیست، نه زنجیر، همه بسته چراییم؟ / چه بند است؟ چه زنجیر؟ که برپاست خدایاز عکسِ رخِ آن یار در این گلشن و گلزار / به هر سو مَه و خورشید و ثریّاست خدایا.( غزلیّات مولوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خواهم که سخن گویم، آواز برون ناید - امیرخسرو دهلوی

  • نیلوبلاگ

    تو حالِ دلم پرسی، من در رخِ تو حیران / خواهم که سخن گویم، آواز برون نایدگفتی که شدی رسوا، سهل است، به یک بوسه / بربند دهانم را تا راز برون ناید.( امیرخسرو دهلوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • همراه شو ای دوست که تنها نتوان رفت - امیرخسرو دهلوی

  • نیلوبلاگ

    بی شاهدِ رعنا به تماشا نتوان رفت / بی سروِ خرامنده به صحرا نتوان رفتصحرا و چمن پهلویِ من هست بسی، لیک / همراه شو ای دوست که تنها نتوان رفتگفتم که ز کویت بروم تا ببرم جان / گفتن بتوان جانِ من، اما نتوان رفت.( امیرخسرو دهلوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ور ندانی، چون بدانی کاین بد است؟ - مثنوی مولوی

  • نیلوبلاگ

    تو به جِد کاری که بگرفتی به دست / عیبش این دَم بر تو پوشیده شدهستزآن همی تانی بدادن تن به کار / که بپوشید از تو عیبش کردگارهمچنین هر فکر که گرمی در آن / عیبِ آن فکرت شدهست از تو نهانحال کآخر زو پشیمان میشوی / گر بوَد این حالت اوّل کی دَوی؟پس بپوشید اوّل آن بر جانِ ما / تا کنیم آن کار بر وفقِ قضاچون قضا آورد حکمِ خود پدید / چشم وا شد تا پشیمانی رسیدنیمِ عمرت در پریشانی رود / نیمِ دیگر در پشیمانی رودترکِ این فکر و پریشانی بگو / حال و یار و کارِ نیکوتر بجوور نداری کارِ نیکوتر به دست / پس پشیمانیت بر فوتِ چه است؟گر همی دانی، رهِ نیکو پرست / ور ندانی، چون بدانی کاین بد است؟بد ندانی تا ندانی نیک را / ضد را از ضد توان دید ای فتیهمچنین هر آرزو که میبَری / تو ز عیبِ آن حجابی اندریور نمودی علّتِ آن آر...

    ادامه مطلب
  • که ترکِ دوستان نتوان به قولِ دشمنان کردن - خواجوی کرمانی

  • نیلوبلاگ

    شبانِ تیره از مهرش نبینم در مَه و پروین / که شرطِ دوستی نبوَد نظر در این و آن کردنبه رغمِ دشمنان، با دوست پیمان تازه خواهم کرد / که ترکِ دوستان نتوان به قولِ دشمنان کردنچو از آهِ خداخوانان برافتد ملکِ سلطانان / نباید پادشاهان را ستم بر پاسبان کردن.( خواجوی کرمانی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ناخوش و خوش، هر ضمیرت از خود است - مثنوی مولوی

  • نیلوبلاگ

    چون به امرِ توست اینجا این صفات / پس در امرِ توست آنجا آن جزاتچون ز دستت زخم بر مظلوم رُست / آن درختی گشت از او زَقّوم رُستچون ز خشم، آتش تو در دلها زدی / مایۀ نارِ جهنّم آمدیآن سخنهای چو مار و کژدمت / مار و کژدم گشت و میگیرد دُمتاز تو رُستهست، ار نکویست ار بد است / ناخوش و خوش، هر ضمیرت از خود است( مثنوی مولوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • این یقین دان کز خلافِ عادت است - مثنوی مولوی

  • نیلوبلاگ

    یک جفا از خویش و از یار و تبار / در گرانی هست چون سیصدهزارزآنکه دل ننهاد بر جور و جفاش / جانْش خوگر بود با لطف و وفاشهرچه بر مردم بلا و شدت است / این یقین دان کز خلافِ عادت است ( مثنوی مولوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گوش را بندد طمع، از استماع - مثنوی مولوی

  • نیلوبلاگ

    گوش را بندد طمع، از استماع / چشم را بندد غرض، از اطّلاع ( مثنوی مولوی )...

    ادامه مطلب
  • ملّت عشق از همه دینها جداست - مثنوی مولوی

  • نیلوبلاگ

    عتاب کردن حق تعالی موسی را از بهر آن شُبان وحی آمد سویِ موسی از خدا / بندۀ ما را ز ما کردی جداتو برای وصل کردن آمدی / یا برای فصل کردن آمدی؟ما زبان را ننگریم و قال را / ما روان را بنگریم و حال راناظرِ قلبیم اگر خاشع بوَد / گرچه گفتِ لفظ ناخاضع رودزآنکه دل جوهر بوَد، گفتن عَرَض / پس طُفیل آمد عرض، جوهر غرضملّت عشق از همه دینها جداست / عاشقان را ملّت و مذهب خداست ( مثنوی مولوی ) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هر که او بیدارتر، پُر دَردتر - مثنوی مولوی

  • نیلوبلاگ

    هر که او بیدارتر، پُر دَردتر / هر که او آگاهتر، رخ زردتر ( مثنوی مولوی )...

    ادامه مطلب
  • که یک سر مهربانی دردسر بی - بابا طاهر

  • نیلوبلاگ

    چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی / که یک سر مهربانی دردسر بی اگر مجنون دلِ شوریدهای داشت / دلِ لیلی از آن شوریدهتر بی ( بابا طاهر )...

    ادامه مطلب