
چو غلامِ آفتابم'>آفتابم هم از آفتاب گویم / نه شبم، نه شبپرستم، که حدیثِ خواب گویمچو رسولِ آفتابم، به طریقِ ترجمانی / بهنهان از او بپرسم، به شما جواب گویمچو دلت چو سنگ باشد، پر از آتشم چو آهن / تو چو لطفِ شیشه گیری، قدح و شراب گویم.( غزلیّات مولوی ) بخوانید...
ادامه مطلب
این غزل را بهار به سال 1312 در زندان شهربانی ساخته است.من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید / قفسم برده به باغی و دلم شاد کنیدفصلِ گُل میگذرد، همنفسان بهرِ خدا / بنشینید به باغی و مرا یاد کنیدیاد از این مرغِ گرفتار کنید ای مرغان / چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنیدهر که دارد ز شما مرغِ اسیری به قفس / بُرده در باغ و به یادِ منَش آزاد کنیدآشیانِ منِ بیچاره اگر سوخت چه باک؟ / فکرِ ویرانشدنِ خانۀ صیّاد کنیدبیستون بر سرِ راه است، مباد از شیرین / خبری گفته و غمگین دلِ فرهاد کنیدجور و بیداد کند عمرِ جوانان کوتاه / ای بزرگانِ وطن بهرِ خدا داد کنیدگر شد از جورِ شما خانۀ موری ویران / خانۀ خویش محال است که آباد کنید.( ملکالشعرا بهار ) بخوانید...
ادامه مطلب
تو حالِ دلم پرسی، من در رخِ تو حیران / خواهم که سخن گویم، آواز برون نایدگفتی که شدی رسوا، سهل است، به یک بوسه / بربند دهانم را تا راز برون ناید.( امیرخسرو دهلوی ) بخوانید...
ادامه مطلب
توانگری نه به مال است پیشِ اهلِ کمال / که مال تا لبِ گور است و بعد از آن اعمالمن آنچه شرطِ بلاغ است با تو میگویم / تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملالختامِ عمر، خدایا به فضل و رحمتِ خویش / به خیر کن ...
ادامه مطلب
آخِر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست / وز بهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست بازآی که بازآید عمرِ شدۀ حافظ / هر چند که ناید باز تیری که بشد از شَست ( غزلیّات حافظ )...
ادامه مطلب